تبليغاتX
برای او -

برای او

صفحه ای خواستم که شرح دل گویم ولی کجاست آن کس که با او گویم

ذهنم مرورگر خاطراتیست زیبا.....

روزگاری سحر خندید و فروزان شبنمی در آغوش چمن آرمید و آنگاه ،

نسیم هستی چه بی پروا بر ساحل عشق وزید.روزگاری در بلندای بامدادی ،از لطافت عاطفه ها ،خزان

به بهار مبدل شد.ولی اکنون در قفس تنگ مجال ها ،رخصت برای شکوفایی اندک است.

شاید اگر سکوت صدا می کرد رساتر از فریاد می شد .شاید سکوت، نهایت صداست،

نهایت عشق و نهایت بودن وبدین سان این چنین خاموش است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:58  توسط فرزاد...صلاح الدین  |